تبليغاتX
. . . حرف آخر

. . . حرف آخر

دستانت را به من بده تا از آتش بگذریم , آنان که سوختند همه تنها بودند

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

عشق تنها کار بی چرای عالم است ،

چون، آفرینش بدان پایان می گیرد.

معشوق من چنان لطیف است ،

که خود را به « بودن » نیالوده است ؛

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد ،

نه معشوق من بود.

سلام دوستای عزیزم.

به وبلاگ خودتون خوش اومدید...

           تقصیر آدم است

                      او سیب چید

     وما همچنان مجازات میشویم...

.و در آخر. . .

 *** نظر یادتون نره ***

 *** نظر یادتون نره ***

*** نظر یادتون نره ***

 *** نظر یادتون نره ***

*** نظر یادتون نره ***

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر1390 ساعت 23:21 توسط Vir@go | 


انتظار

تقصیر من است تو کـــــــــــــــم می آیی

          وقتـــــــــــــــی که شوم اسیر غم می آیی

                این جمعه و جمعه های دیگـــــــــــــر حرف است

          "آدم بشــــــوم تو شنبه هم می آیــــــی"

 

+ نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390 ساعت 13:53 توسط Vir@go | 


بغض

بغض های مرطوب مرا

          باور کن !!!

این باران نیست که می بارد

   صـــــــــــدای خسته قلب من است

       که از

چشمان آسمان

               بیرون می ریزد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 شهریور1390 ساعت 22:15 توسط Vir@go | 


شرمشان باد

دلـــــــــــم از صحبتِ اين چرب‌زبانان بگرفت

بعد از اين دستِ مــــن و دامنِ لب‌دوختگان

عاقبت بر ســـــــــر بازار فريبــــــم بفروخت

ناجوانمـــــــــــــــردي‌ِ اين عاقبت‌اندوختگان

شرمشــــان باد ز هنگامه رسوايي‌ِ خويش

اين متـــــــاعِ شرف از وسوسـه بفروختگان

ياد ديرينــــه چنان خاطرم از كينـه بسوخت

كه بناليـــــــد به حالــــــم دلِ كـين‌توختگان

خوش بخنديد، رفيقان! كه در اين صبحِ مراد

كهنه شد قصة ما تا به سحــــــر سوختگان

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390 ساعت 22:31 توسط Vir@go | 


برعکس

باران رحمت خدا

        همیشه می بارد

تقصیر ماست که

  کاسه هایمان را برعکس گرفته ایم...

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390 ساعت 22:23 توسط Vir@go | 


نرسیدن

پشت چراغ قرمز ...

         پسرکی با چشمان معصوم و دستانی کوچک گفت:

چسب زخم نمیخواهید؟!!! پنج تا صدتومن...

  آهی کشیدم و با خود گفتم:

تمام چسب زخمهایت راهم بخرم

      نه زخم های من خوب میشود

نه زخمهای تو...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390 ساعت 12:2 توسط Vir@go | 


پر از تنهایی

از آینه بپرس،

... نام ِ نجات‌دهنده‌ات را

... آیا زمین – که زیر پای تو می‌لرزد-

پیغمبران رسالت ِ «ویرانی» را،

با خود به قرن ما آوردند؟

این انفجارهای پیاپی،

و ابرهای مسموم،

آیا طنین آیه‌های مقدس هستند؟

ای دوست! ای برادر! ای همخون

وقتی به «ماه» رسیدی،

تاریخ قتل عام گلها را بنویس

فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390 ساعت 11:47 توسط Vir@go | 


فریـــــــــــــــــــــــــاد بدرود

تقدیم به روح برادر عزیزم-روحش شاد

اين روزها، اين روزهاي استخوانسوز

پايان عمر عشق و آغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخر نفسهاي چراغ  آشنائيست

***

چشمت پر از حرف است و لبهاي تو خاموش

سر ميكشد از جان تو فرياد بدرورد

من بر تو حيران،بر تو گريان،برتو مشتاق

پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود

***

در ديده ي مات تو آهنگ وداع است

ايواي من،در اين سفر باز آمدن نيست

اي جان من! در چشم بيتابم نگه كن

تو ميروي اما مرا جاني بتن نيست

***

تو ميروي، تو ميروي غمناك غمناك

اما تو ميخواهي كه من گريان نباشم

تو ميروي،تو ميروي اي گرمي جان

اما زمن خواهي تن بيجان نباشم

***

درماندگي از ديده ي من ميتراود

جغد غريبي بر سر بامم نشسته است

مست از تو بودم،ساقي بزمم تو بودي

بي روي تو مي ريخته، جامم شكسته است

***

تو ريشه بودي من درخت سبز بودم

با دوريت هر شاخه ام بي بارو برگست

اكنون كه ميبينم ترا در چنگ پائيز

در گوش من، در جان من ، فرياد مرگست

***

ميبوسمت ميبوسمت اي تك مسافر

ميبينمت بهر سفر پا در ركابي

جانا درنگي، تاسپند اشك ريزم

بر آتش دل-از چه اينسان در شتابي؟

***

من باتو عمري همسفر بودم در اين راه

در پيش پاي ما بسي صحرا و دشت است

اما تو راهت را جدا كردي زراهم

خواندم ز چشمت كاين سفر بي باز گشت است

رفتي؟ برو،دست خدا همراهت ايدوست

چون فرصت ديدار، بيش از يك نفس نيست

تو ميروي اما من آن مرغ خموشم

كاين باغ در چشم غمينم جز قفس نيست

***

اين روزها اين روزهاي استخوانسوز

پايان عمر عشق وآغاز جدائيست

اين لحظه ها، اين لحظه هاي مرگ پيوند

آخرنفسهاي چراغ آشنائيست

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 خرداد1390 ساعت 18:18 توسط Vir@go | 


من

آن کس که قلب خاکی اش را

      سنگفرش

             قدمهایت میکند

 منــــــــــــــــــــم....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 اردیبهشت1390 ساعت 21:54 توسط Vir@go | 


ساختن

 

 ما ز هر صاحبدلی یک رشته فن آموختیم

       عشق از لیلی

  و صبر از کوه کن آموختیم

          گریه از مرغ سحر

     خودسوزی ازبروانه ها

صد سرا ویرانه شد تا

                 « ساختن آموختیم»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 ساعت 13:28 توسط Vir@go | 


طعم تلخ

طعم شیرین داشتن را

    فقط

در طعم تلخ

               از دست دادن یافتم

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390 ساعت 22:18 توسط Vir@go | 


حدیث روز

پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :

 اَوصانى رَبّى بِسَبعٍ: اَوصانى بِالخلاصِ فِى السِّرِّ وَ العَلانيَةِ وَ اَن اَعفُوَ عَمَّن ظَلَمَنى و اُعطىَ مَن حَرَمَنى و اَصِلَ مَن قَطَعَنى و اَن يَكونَ صَمتى فِكرا وَ نَظَرى عِبَرا؛

پروردگارم هفت چيز را به من سفارش فرمود: اخلاص در نهان و آشكار، گذشت از كسى كه به من ظلم نموده، بخشش به كسى كه مرا محروم كرده، رابطه با كسى كه با من قطع رابطه كرده، و سكوتم همراه با تفكّر و نگاهم براى عبرت باشد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 فروردین1390 ساعت 16:40 توسط Vir@go | 


خدایا

فقیــــــــــــر !!!

         به دنبال شادی ثروتمند

ثروتمنــــــــد!!!

         به دنبــــال آرامش فقیر

کــــــــــودک!!!

         به دنبــــال آزادی بزرگتر

و بزرگتـــــــر!!!

         به دنبـال سادگی کودک

پیـــــــــــــر !!!

         به دنبــــــال قدرت جوان

و جــــــــوان!!!

         در پی تجــــربه سالمند

آنانکه رفتند!!!

         در آرزوی بــــــازگشت و

آنانکه مانده اند!!!

         در رویای رفتـــــــــــــــن

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا . . . .

کدامین پل در جهان شکسته است که هیچکس به مقصد نمیرسد؟!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:49 توسط Vir@go | 


حتی اگر...

قحطی دوست می آید

    هفت سال!!!

            نه...

هفتصد سال

  در قلبم ذخیره و پنهانت میکنم

بگو

            کنعانیان منتظر نباشند

تقسیم شدنی نیستی

                   حتی اگر

                              یعقوب بیاید

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:48 توسط Vir@go | 


گنج

گفته اند جای گنج در دل ویرانه هاست

      راست گفتند

                  چون وجودت

           در دل ویران ماست
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:47 توسط Vir@go | 


رنج

رنج را

   آهسته در لبخند پنهان میکنم

تا دلش غمگین نگردد

هرکسی

         با ما نشست

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:47 توسط Vir@go | 


بی نهایت

هزار کلمه بر جای خالیت ریختم

     اما . . .

 پر نشد!!!

       به گمانم از جنس بی نهایتی
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:46 توسط Vir@go | 


دنیا

تو آنجا

     من اینجا

  مشکل از ما نیست

نیمکت های دنیا را بد چیده اند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:46 توسط Vir@go | 


نفرین

نفرین بر فانوسی که

    در تاریکی

            ازمن دور میشود

  و تو را به همراه دارد

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:45 توسط Vir@go | 


ناله ناکامی

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم

 حیف از ان عمر که در پای تو من سر کردم

عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران

 ساده دل من که قسم های تو باور کردم

 به خدا کافر اگر بود به رحم امده بود

 زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم

 تو شدی همسر اغیار و من از یار و دیار

 گشتم اواره و ترک سر و همسر کردم

 زیر سر بالش دیباست ترا کی دانی

 که من از خار و خس بادیه بستر کردم

 در و دیوار به حال دل من زار گریست

 هر کجا ناله ناکامی خود سر کردم

در غمت داغ پدر دیدم و چون در یتیم

 اشک ریزان هوس دامن مادر کردم

 اشک از اویزه گوش تو حکایت می کرد

 پند از این گوش پذیرفتم از ان در کردم

 پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی

 که من این گوش ز فریاد و فغان کر کردم

 ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در

 دیده را حلقه صفت دوخته بر در کردم

 شهریارا به جفا کرد چو خاکم پامال

ان که من خاک رهش را به سر افسر کردم

استاد شهریار

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:44 توسط Vir@go | 


هراسان

و من در این خواب بی پایان

    به تو فکر میکنم

 تو...

         که در جنگل انبوه فکرم گم میشوی

و من هراسان

                  به دنبال تو میگردم

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:44 توسط Vir@go | 


مردم

خورشید عاشقانه نورش را هدیه میدهد

مردم.....

    سرسختانه پشت میکنند به او
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390 ساعت 18:43 توسط Vir@go | 


درد

درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند

معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین

قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 23:46 توسط Vir@go | 


نشانه

پایین تر نمیرود دیگر

     ریشه هایش در خاک

این شاخه نیلوفری

                         آسمانی شده است

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 23:46 توسط Vir@go | 


رنج

من نمیدانم و همین درد مرا سخت می آزارد

               که چرا این انسان این دانا این پیغمبر

  در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر

    ره نبرده است به اعجاز محبت چه دلیلی دارد؟

                چه دلیلی داردکه هنوز

                                 مهربانی را نشناخته است؟

   و نمیداند در یک لبخند

       چه شگفتی هایی پنهان است

           من برآنم که در این دنیا

                             خوب بودن به خدا سهلترین کارست

        و نمیدانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است

و همین درد مرا سخت می آزارد

فریدون مشیری

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 23:45 توسط Vir@go | 


پیله ات را بگشا

چه کسی میداند؟!!!

      که تو در پیله تنهایی خود تنهایی

  چه کسی میداند؟!!!

         که تو در حسرت یک فردایی؟

  پیله ات را بگشا

            تو به اندازه یک دنیایی

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 23:44 توسط Vir@go | 


ای کاش . . .

ای کاش...

کاش هایمان روزی حقیقت میشدند

تنگنای سینه ها دشت محبت میشدند

سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است

کاش قانون هایمان روزی رعایت میشدند

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 23:41 توسط Vir@go | 


به هم میرسیم

از انتهای خیالت

    تا هر کجا که بروی

بهم میرسیم

      زمین بیهوده گرد نیست!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 23:41 توسط Vir@go | 


می افتم و می خیزم

 در كوي تو مستانه

     مي‌افتم و مي‌خيزم

           دلداده و ديوانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

 من مست و پريشانم

    مي نالم و مي مويم

            مدهوش ز پيمانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

 تا آنكه تو را يابم

    مي‌گردم و مي‌جويم

             پس بر در آن خانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

 چو شمع شب عاشق

    مي سوزم و مي گريم

          از عشق چو پروانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

 گر دست دهد روزي

    تا خاك رهت گردم

         در پاي تو جانانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

 گفتي كه ز جان برخيز

    در ملك عدم بنشين

        زينروست كه مستانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

 من مست قدح نوشم

    از چشم تو مدهوشم

            سلانه به سلانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

 ديوانه رويت من

    چون گردن به كويت من

                اي دلبر فرزانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

 باز آي و گرنه مي

    هستي ز كفم گيرد

          اينسان كه به ميخانه

                   مي‌افتم و مي‌خيزم

شعر از: حميد مصدق

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 23:39 توسط Vir@go | 


کودکی

کاش

   همیشه در کودکی به سر میبردیم

تا...

جای دلهایمان

        سر زانوهایمان زخمی میشدند...

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390 ساعت 23:37 توسط Vir@go |